![]() |
![]() |
|
| دست نوشته های احساس |
|
مدام مستم میدارد نسیم جعد گیسویت خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت وگر رسم فنا خواهی که از عالم بر اندازی بر افشان تا فروریزد هزاران جان زهر مویت
هوا ابریست بوی نم باران بوی کاج های خیس می پیچد در هوای سرد پاییزی . غم تنهائی غریبی همانندلایه ی مه ای نزدیک ,سطح زمین را پوشانده.چاله ها ی اب اینجا و انجا به چشم می خورد و من اینجا درغربت خانگی ام نشسته ام تنها و به تو می اندیشم ,خدایم.خداوندا هوای غریبیست عظمتت بیش از همیشه حس می شود در شکوه این ابرهای خاکستری باران زا... خداوندا باز یاد تو هم چون نوای ملایمی وجودم را فرا میگیرد...باز لبریز ارامش میشوم باز شوق سر میرود از سرای چشمانم باز مهر خفته ای سر بلند می کند در اعماق جنگل تاریک قلبم باز صدای غرش رعد اسای اذرخش عشقتبند بند وجودم را می لرزاند در این صبح نیمه تاریک. پروردگارم , خدای اسمانها و زمین, ببین که یادت در من چه می کند...ذکرت لبانم را طعم شراب میدهد...نگاهت مستم می کند و عطرت که در هوا موج می زند دیوانه ام می سازد.کو بالهائی که با ان بتوانم در اغوش بیکران اسمان فرو روم غرق شوم در دریای حضور تو...قلبم را با همه ی تپشهایش با همه ی جاری خونهای سرخش را کاش میتوانستم برای همیشه در استان نگاهت بگذارم تا انقدر بتپد که با تو یکی شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 21:42 توسط حسرت |
|
|
ای نور دل و دیده و جانم چونی ای ارزوی هر دو جهانم چونی من بی لب لعل تو چنانم که مپرس تو بی رنگ رخ زرد من ندانم چونی مولانا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:38 توسط حسرت |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 14:20 توسط حسرت |
|
|
یه ادم به اسمه(نمی دونم واقعا...)واسه ی یکی از متنهای قبلی گذاشت و یه اتیش به جونه ما انداخت و رفت...حالا هم هر جا هست اگه خبری برام داره که بگه اگر نه هم بره بذاره ما هم با درده خودمون بسازیم.منتظرت هستم غریبه. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 4:5 توسط حسرت |
|
|
((به کجا چنین شتابان؟)) گون از نسیم پرسید ((دل من گرفته از این جا هوس سفر نداری ز غبار این بیابان)) ((همه ارزویم اما چه کنم که بسته پایم...)) ((به کجا چنین شتابان؟)) ((به هر ان کجا که باشد به جز این سرا ,سرایم))((سفرت به خیر اما تو و دوستی ,خدا راچواز این کویر وحشت به سلامت گذشتی به شکوفه ها ,به بارانبرسان سلام ما را))
|
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آذر 1384ساعت 19:53 توسط حسرت |
|
|
سلام ای مهربانتر از نسیم ای بهترین همدرد ای که یادت خوانی از عشق و غزل در سینه ام گسترد
اگر جویای احوال منی با گریه باید گفت: ملالی نیست غیر از دوریت در این هوای سرد
همیشه از خود می پرسم از وقتی که تو رفتی چگونه می شود با انتظار دیدنت سر کرد؟
بخوان از بارش یکریز چشمانم که بعد از تو چه ها این روزگار زخم خورده بر سرم اورد
همیشه شاد و خندان باشی , اما کاش می دیدیچگونه با خود می کشم دلی خسته سری پر درد
خداحافظ ! ولیکن اخرین حرف دلم این است که خواهش می کنم یک بار دیگر پیش من برگرد عبد الرحیم سعیدی راد www.rsaeedirad.persianblog.com |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 19:42 توسط حسرت |
|
|
به تو می اندیشم ,عطر محبتت در قلبم جاری می شود اشک می شکفد در زلال چشمانمبه تو می اندیشم و رها می شوم از هر انچه زنجیر ناپیداست بر بالهای ارزویم. به تو می اندیشم وجودم شوق وجودت را لبریز می سازد در استانه ی حنجره ام...به تو می اندیشم بار الهی معشوق جاودانه...معبود هجران دیده...به تو می اندیشم روحم با حلاوتی پر نشاط در هم می امیزد , نفسم تنگ می شود در این سینه ی گر گرفته از لهیب عشقت.خدایم خدایم...جاری می شوم در لفاف نرم و ارام مواج یادت , پر می زند اندیشه هایم در هوای اهورائی بارگاهت...شکوه نگاهت خرد می کند شکنندگی استخوانهای این جسم نحیف را , عصیان روحم را دامن می زند در این وادی اسارت.به تو می اندیشم و از همیشه بهترم به توکه می اندیشم گوئی در جهانی دیگرم. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 17:37 توسط حسرت |
|
|
دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم بوی خاک و نم کوچه می گه هنوز دیوونتم رعد وبرق فهمیده انگار زندگیم شده غم انگیز دستای کی و گرفتی زیر بارونای پاییز؟ می خوام اینجا با تو باشم زیر بارونا دوباره ولی افسوس نه تو هستی نه دیگه بارون میباره محسن چاووشی
امروز از صبح بارون میومد بعد کلاس راهمو کج کردم به جای خونه رفتم کوچه گردی زیر بارونخیلی سرد بود ولی هوا اونقدر تمیز و خوش عطر بود که ادمو مست میکرد.بوی کاج ها و چنارای خیسوتا اعماق ریه هام فرو دادم و گذاشتم دونه ای بارون اروم اروم رو صورتم بشینه. سرمو که بالا می کردم اسمون بود با اون رنگه ابی و خاکستری , پائین برگای رنگارنگ که زمینو فرش کردندرختا هر کدوم یه رنگ..یکی هنوز سبز یکی زرد یکی سبز و زرد قاطی...یه حس غریبی تو هوا موج میزد و اندکی تنهائی. رفته بودم تو همون کوچه هائی که سال پیش با یه رفیق نیمه راه زیر بارونا قدم زده بودیم و دردل کرده بودیم اولش خیلی دلم گرفت ولی دیگه نمی خوام حسرت گذشته ها رو بخورم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نوزدهم آبان 1384ساعت 19:20 توسط حسرت |
|
|
خدای من می خواهم بنویسم از ان لحظه که جریان سیال زندگی در وجودم جاری می شود با تک تک ذره های وجودم زنده بودن را لمس می کنم طعم طراوت را می چشم , ارامش را رنگ می زنم با افکارم...خدای من معبود جاودانه ام انوار تسلی بخشت را از من جدا مکن انهنگام که پرده های تیره و مات ناامیدی جلوی دیدگانم فرو می افتند و مرا به درون ظلمات غم فرو می برند.یادت را بگذار همچون نسیم خوش عطر صبحگاه جاری شود در گوشه و کنار تنهائی ام . پروردگار نور و عشق الهه ی امید و زیبائی , به من بیاموز چگونه جاری سازم این شوق بودن را در جاری لحظات.خدایم بگذار اوج احساساتم را تنها به درگاه ابدیت تو رهنمون شوم...خدایا مرا دریاب. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 18:32 توسط حسرت |
|
|
شوق زندگی در رگهایمان جاریست هر چند گه گاه سرد می شود از جوشش , لطافت پر شاپرک لمس کردنیست هر چند می پرد از روی سطح افکارت نا گها نی.مهربانی های ناکرده زیاد است هر چند دستانمان را زنجیر غرور و قلبمان را محبوس خود خواهی کرده باشیم.شکرانه ها بسیارند برای سجود ,هر چند ازیاد می رودهر از گاه صدای اذان گل در گوش بلبل...ببینیم و نبندیم چشمهایمان را روی انوار شاد و گرم افتاب هر روز ,اسمان ابی هنوز هم نقش و نگار می زند برایت, سفید و لاجوردی, نگاهت را دریغ مدار از این گنبد الهی,سلام مرا هم به خدا برسان گه گاه... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 17:7 توسط حسرت |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| پیوندهای روزانه |
|
نوستراداموس آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
آذر 1384 آبان 1384 مهر 1384 شهریور 1384 |
| پیوندها |
|
مریم |
|
RSS
|